اگرم شور چینش برف را برهیمنه ی سفید زمان بو کنی،و یا دستت به تمنای بوسیدن رکاب لیوان قهوه دریغ نرود، شاید بتوانی تسبیح ماه را در شب بتهون به عاریت بکشی.
آری!
آن حین، لحظه ی آوای تنهایی توست.
«حافظ اصلانی»
Music : L-V-Beethoven :Piano Sonata No.14 in C sharp minor, Op.27 No.2 Moonlight
از دیده ات رخت کدورت برکن
من از دیار آمدن آمده ام
سوغات، شادی آورده ام
مبارکت باد.
گاهی که به بزم شیطان کورکورانه شادم
صدای نگاهت داغ ادامه را چشمک می زند و می آموزم که تنها برای حالا نیستم.
دوست شاعرم ونیز.....
ای کاش مرگ را می شد بخشید...!!
تکه ای از بودنم را.....
چه کنم که باد همه را با خود برده است.....

پشت هر نگاه نرم
فلسفه ای از تفاوت در راه است.......
Photo By: Amir Mohamadi
آینده.....
آغوشت را باز نگه دار
در فکر آمدنم.
.........................
البته این قطعه الهام گرفته شده از این شعر دوستم قو هستش:
سفر کردم
به آینده
خدا را دیدم
چه مهربان شده !
دلم برگ درخت پاییز است
رنگش زرد
روبه افق مرگ
صدا بر نمی آورد
چون قدمگاه توست

باز شب شد
و دستان ملتمس تنهایی
گریبانم را گرفت!
Photography By: Olivier Föllmi
آخر چرا..........
خود را بی من
تنها گذاشتی
...............................
شاید اینجوری هم بشه (آخر چرا / خود را / بی من تنها / گذاشتی )

چون حجمی سرکش
در کویر تنهایی ام حیرانم
Chapel By Juan Carlos Osinga & Sol.M.F
بگذارید که عشق خود بیفتد در اندیشه ی خاموش دلم
نه به دستان تهی دست نیاز
اولین مینیمال من:
اکنون
کتاب می خواند و به نیمکت لممیده بود. خانم جوانی آمد و با لحنی آشنا گفت:
_ اگر مزاحم هستم بمانم.
مرد با اینکه بدش نمی آمد او را نگاه کند با تظاهر به بی خیالی گفت:
_ نه! مزاحم نیستید.
خانم جوان نشست و با اشاره به آسمان گفت: به نظر شما امشب بارون میاد؟
_ شاید. اما می دانم که من الان کتاب می خوانم!
دختر جوان بعد از مدتی آرام بلند شد و پر سرو صدا دور شد.
مرد سالهاست در گوش خود زمزمه می کند : به نظرشما امشب بارون میاد؟
تنهایی
_ حرف هایم را تنها برای تو میگویم
_ برای تو که مرا می فهمی
...........
_ چیه؟ چرا اینجوری نیگام می کنی؟ نفهمیدی؟..........
درخواست سوم
_ اولی گفت: گرما و سرخی ام تورا مست می کند.با من بیا.
_ دومی گفت:انحنا و لطافتمان تو را آرام می کند. با ما بیا.
_ سومی گفت: با اولی مست برو. با دومی آرام بیا.
آنوقت با من بمان.
ستاره
تنها خودش در کنارش نشسته بود
به ستاره خیره شده بود
حسی خاص در صورتش نقش بسته بود
عاشق شده بود
اما می دانست که ستاره مرده است.
کپي برداري از مطالب وبلاگ فقط با ذکر منبع مجاز ميباشد .
All Rights Reserved 2007-2008 © by badeh.blogfa.com